پارت سی و هشتم :

میگه خوبم. اما تا خودم نبینم باورم نمیشه. اون جور که صبح یهو از هوش رفت و افتاد وسط آشپزخونه بعید میدونم الان اینقدر که خودش ادعا میکنه خوب باشه. دکتر اورژانسی که اومده بود خونه میگفت قلبش باید یه چکاپ کامل بشه.
هومن جعبه‌ی سنگین را روی میز محبی کنار جعبه های دیگر گذاشت و به چهارچوب در اتاق نگار تکیه زد و با لحنی خسته گفت:
- یه نگاه به خودت بنداز نگار... الان خودت دکتر لازمی. رنگ به رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    امیدوارم با این خود خواهی نگار،عزیزه چیزیش نشه😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    امیدوارم❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    1

    هم قلم ویدا عشقه هم خودش بس که لطیف می نویسه و لطیفه

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🙏❤️🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️